میگن آشپز که دوتا شد آش یا شور میشه یا...
سلام به همه ی اونایی که دستپخت منو محمد رو تو این مدت تحمل کردن
امیدواریم هم شوری و هم بینمکی ما رو به شیرینی خودتون ببخشین.
این اولین پستیه که منو محمد داریم با هم مینویسیم. یعنی الان پیش همیم.
خوب دیگه حتما شمام حس کردین که هیچکدوم از این آشپزا مثل قبل به غذاشون نمی رسن.
محمد که دانشگاش شروع شده و سرش حسابی تو کتابه البته بهش حق بدین، واحد زیاد این حرفا رو هم داره دیگه. بهش میگم پسرخاله آتیش تند زود خاکستر میشه ها!
اونم دله خوشه که پسرخالش هوای غذا رو داره ولی منم وقتم مثل اون موقع ها آزاد نیست، خلاصه کارا زیاد شده دیگه.
همین دیگه. یه چنوقتی نیستیم. (همون تا اطلاع ثانوی)
دلم میخواد همین جا از یه نفر به خاطر همه ی بودناش و... تشکر کنم. کسی که با همه ی آدمایی که هم دیدم و شناختم تومنی هفت سنار که سهله تومنی 1000یورو فرق داره. اینجاست که قلم کم مییاره (چه خوبه که کم اوردن خودمونو میندازیم به گردن وسیله ها) زهرا جان ممنون.
حالا هم از طرف خودم هم محمد از شمایی که سر زدین بهمون، نوشته هامونو خوندین و دعوتمون کردین که نوشته هاتونو بخونیم تشکر میکنم.
زیاد نیستن ولی هستن،هنوز هستن آدمایی که اگه نشناسیمشون ضرر کردیم؛ محمد یکیشونه. خوشحالم که همچین پسرخاله ای دارم. اطراف شما هم حتما" یه چنتایی پیدا میشن، بگردین پیداشون کنین.

چقد دیوونگی دارم ،تـــــمام قلبم آشوبه
تو آرومی نمیدونی چقد دیوونگی خوبه
حرف آخر(یه چیزی تو مایه های وصیت): آلبوم جدید سعید شهروز با اسم بی خوابی اومده تو بازار بخرین گوش کنین به شرط چاقو، یعنی اگه خوشتون نیومد گوش منو ببرین. البته اورژینال بخرینا وگرنه قبول نیست. اینم وبلاگ هوادارای سعید شهروز

تا درودی دیگر بـــدرود (همون Bye تا Hi خودمون)
نوشته شده توسط رضــا در پنجشنبه دوم آبان 1387 ساعت 23:58 موضوع | لینک ثابت
در اتاقو قفل کرد
پرده پنجره اتاق رو کشید
نشست روی صندلی
ُسیگار نیمه کشیده شو برداشت و پک عمیقی بهش زد
تاریکی و دود بود که در هم می آمیخت
و مرد , با چشم های نیمه باز و سرخ ,
به این هم آغوشی رخوتناک , نگاه می کرد
دود سفید و تنبل سیگار , مواج و ملایم , در آغوش تاریکی فرو می رفت و محو میشد
انگار تاریکی , دود رو می بلعید و اونو درون خودش , خفه می کرد
مرد از تماشای این هماغوشی بی رحمانه , سرگیجه گرفت و به سرفه افتاد
روزهای اول گل سرخ بود و چشم ها
لرزش خفیف لب ها بود و نگاه های پر از ترانه
شنیدن بود و تپیدن
عشق بود و رعشه های خفیف و گرم زیر پوستی ...
نوشته شده توسط محمد در شنبه سیزدهم مهر 1387 ساعت 15:41 موضوع | لینک ثابت

خدایا مهلتم ده تا رسم بر آرزوهایم
که گیرم بهره ای هم من زنعمت های دنیایم
من از دیروز رنج آمیز خود چیزی نفهمیدم
از آن هر روز و هر شب در امید صبح فردایم
مرا مهلت بده تا زندگانی را زسر گیرم
زجان خسته و پر حسرت خود عقده بگشایم
عطا کن مهلتی تا ساغری بر کام دل گیرم
که این جام ملال افزا نمیباشد گوارایم
نصیبم همدمی سیمین تن وشیرین زبان فرما
نگاهی کن بحال من که تنهایم که تنهایم
چو رفتم زاین جهان هر جا که میخواهی ببر من را
ولی اکنون سوی عرشم اگر خوانی نمیایم
(ابراهیم-صهبا)
پ ن: اینو سمانه خانوم گل واسمون فرستادن. مرسی سمانه جان.
پ ن ۲: وبلاگه قبول نمیکنه من این پستو گذاشتم. مثل این که دلش خیلی واسه محمد تنگ شده. فک کرده من بلد نیستم بنویسم Reza
نوشته شده توسط محمد در دوشنبه یکم مهر 1387 ساعت 17:56 موضوع | لینک ثابت
یکی بود یکی نبود وقتی خورشید طلوع کرد از پشت پنجره
در کابه ای قدیمی شمع سوخته ای را دید که از عمرش لحظاتی بیش نمانده بود
به او پوز خندی زد و گفت دیشب تا صبح خودت را فدای چه کردی؟
شمع گفت خودم را فدا کردم تا که او در غربت شب غصه نخورد
خورشید گفت همان پروانه که با طلوع من تو رها را کرد
شمع گفت یک عاشق برای خوشنودی معشوق خود همه کار میکند و برای کار خود هیچ توقعی از او ندارد
زیرا که شادی او را شادی خود میداند
خورشید به تمسخر گفت آهای عاشق فداکار حالا اگر قرار باشد که دوباره به وجود آیی دوست داری
چه چیزی شوی؟
شمع به آسمان نگریست و گفت شمع.......... دوست دارم دوباره شمع شوم
خورشید با تعجب گفت شمع؟؟؟؟؟؟؟؟
شمع گفت آری شمع دوست دارم شمع شوم تا که دوباره در عشقش بسوزم شب پروانه را سحر کنم
خورشید خشمگین شد و گفت چیزی بشو مانند من که تا سالها زندگی کنی
نه اینکه یک شبه نیست و نابود شوی
شمع با لبخندی گفت من دیشب در کنار پروانه به عیشی رسیدم که تو در این همه سال زندگیت به آن نرسیدی
من این یک شب را به همه عظمت و بزرگی تو نمیدهم
خورشید گفت تو که دیشب این همه لذت برده ای پس چرا گریه میکنی؟
شمع با چشمانی گریان گفت من از برای خودم گریه نمی کنم اشکم از برای پروانه است
که فردا شب در آن همه ظلمت و تاریکی شب چه خواهد کرد

نوشته شده توسط محمد در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 ساعت 17:21 موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان. پستی رو که براتون میذارم خودم نوشتم نمیدونم میشه بهش گفت داستان یا نه! امیدوارم خوشتون بیاد.

انگار نه انگار
چیزی رو که می خونی فقط تصور کن

حالا قضیه از دید گوجه :
چقد گرمه! چه آفتابیه! کاش از تو زنبیل پیر زن نمی افتادم! کاش یکی بیاد منو برداره، یا حداقل یه گربه پیدا بشه منو بندازه تو آب!
آخ جون یه آدم اون جا وایساده
اِ فک کنم منو دید. داره میاد.آره منو دیده
وای میخواد چی کار کنه؟ نکنه میخواد پاشو بذاره رو من؟!
آخیش ترسیدماااا فک کردم میخواد منو له کنه
ولی نه اون مهربون تر از این حرفاست که بخواد....
چی کار داره میکنه؟ الان له میشم
آهاااای دارم له می شــم... کمک کمـَــ....

آره گوجه له می شه و تو ناراحت، نه به خاطر له شدن اون. بخاطر کثیف شدن کف کفشی که تازه خریدی
با صدای بوق تاکسی سرت رو بلند میکنی
- آقا مستقیم!
سوار می شی، می ری و هیچ وقت نمی فهمی اونی که زیر پات، خواسته یا ناخواسته له کردی دلشو به سایۀ تو و پای تو خوش کرده بود. همین.
۸۷/۲/۳۰ Reza
نوشته شده توسط رضــا در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 ساعت 20:56 موضوع | لینک ثابت
منو ببخش عزیز من اگه میگم باهام نمون
دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون
ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش
با پول اون نخ خریدم زخم دلم رو دوختمش
همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم
تو عشقتو ازمن بگیر من باسه تو خیلی کمم
بین منو تو فاصله یه در سرد آهنی
من که کلیدی ندارم تو باسه چی در می زنی
این در سرد آهنی شاید نخواد که وابشه
قلبتو وردار و برو قطار داره سوت میکشه
نوشته شده توسط محمد در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ساعت 15:53 موضوع | لینک ثابت

آسمون آرزومون پره از ابرای تیره
لالایی واست بخونم تا شاید خوابت بگیره
اگه از خواب نپریدی توی خواب خدا رو دیدی
یه جوری بپرس ازش که دلامون چرا اسیره
باز که چشماتو نبستی ببینم باز که نشستی
می دونم یه جوری هستی که دلت از همه سیره
اما بهتره بدونی طبق اصل مهربونی
دل واسه عاشق نبودن راه نداره ناگزیره
چشمای تو شده خسته بغض ارزوت شکسته
اما باز تو فکر اینی اگه من رو نپذیره
بهتره بیدار نشینی اون و توی خواب ببینی
واسه دیوونه بودن عزیزم همیشه دیره
خوش به حال بعضی مردم که شدن تو زندگی گم
التماس سرخ سیبا پیششون چقد حقیره
نه به فکر عطر یاسن نه به فکر التماسن
خنده داره واسشون که دل ما یه جایی گیره
چی بگم شبم تموم شد ندیدم اون رو حروم شد
کاش می دونست یکی اینجا بد جوری واسش می میره
کاش که بود یه قطره بارون واسه نامه هامون
به دل همیشه دریات از کسی که تو کویره
نوشته شده توسط رضــا در شنبه نهم شهریور 1387 ساعت 16:7 موضوع | لینک ثابت
من که دورم از دیار خود چو مرغی از مقر
همچو عمر رفته امروزم فراموش از نظر
من که سر از فکر سنگین دارم و بر بسته لب
شب به من می خواند از راز نهانش من به شب
من که نه کس با من و نه من به کس دارم سخن
در جوار سخت سر دریا چه می گوید به من ؟
موج او بهر چه می آید به سوی من درشت ؟
وین هیون بهر چه ام آشفته می کوبد به مشت ؟
گر مرا پیوند از غم بگسلد او را چه سود ؟
می کند در پیش این دریا غم من چه نمود ؟
لیک این سرد و خروشان گرم در کار خود است
پای می کوبد به شوق و دست می مالد به دست
می گریزد چون خیال می رسد از راه دور
دارد آن رمزی که پیدا نیست با موجش عبور
و به هر دم لب گشاده حرف غمگین می زند
حرف او در من غم دیرینه ام نو می کند
زیر و رو می دارم آن غمهای دیرین چون به دل
خاطر از یاد دیار و یار می دارم کسل
و به پیشانی دریای نوازنده ز دور
با غمی مهمان من از خانه می رانم سرور
با جبین سرد خود بنشسته گرم اما ز غم
روزهای رفته را پیوند با هم می دهم
آه عمری را در این ره رایگان کردم تلف
حسرت بس رفته ام امروز می ماند کف
هر نگاه من به سویی فکر سوی آشیان
می کند دریا هم از اندوه من با من بیان
خانه ام را می نمایاند به موج سبز و زرد
می پراند آفتابی در میان لاجورد
من در آن شوریدگیهایی که او از چیرگی
در سر آورده است با ساحل که دارد خیرگی
دوستانم را همه می بینم در عبور
این زمان نزدیک آن سامان رسیدستم ز دور
سالها عمر نهان را دستی از دریا به در
می کشد بر پرده های تیرگیهای بصر
چشم می بندم به موج و موج همچون من بهم
بر لب دریای غم افزا تاسف می برم
ای دریای بزرگ ای در دل تو مستتر
تیرگیهای نگاه مانده من از مقر
از رهی بگریخته سوی رهی باز آمده
پهنه ور دریا که چون من دلت ناساز آمده
می سپارم نیز من از حرف تو راه خیال
می دهم پیوند در دل هر خیالی با ملال
تا فرود آیم بدان سوهای تو یک روز من
نیما یوشیج
نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه ششم شهریور 1387 ساعت 22:54 موضوع | لینک ثابت
سلام به همه ی دوستای گل محمد که قرار دوستای منم بشن من رضا م پسر خاله ی محمد. با وبلاگداری و بلاگفا غریبه نیستم. پارسال یه مدت از این کارا کردم.البته اونجام تنها نبودم، با یکی بودم که واقعا" یکیه. اینم آدرسش آسمون رویا
اون موقع ها بلاگفا از این چیز میزا نداشت. کدوم چیزا؟ همین کامنت خصوصی و وبلاگای به روز شده و این حرفا دیگه.
نیومده اسم اینجا رو عوض کردم. شما هم تو لینکاتون این کارو بکنین.
پست قبلی رو هم اگه نخوندین save کنین، هر وقت بیکار شدین بخونین. ضرر نمیکنین.

نوشته شده توسط رضــا در دوشنبه چهارم شهریور 1387 ساعت 18:35 موضوع | لینک ثابت
یه داستان باحال !!!!!!!!!!!
پیشنهاد میکنم بخونید
چشمانش پر بود از نگرانی و ترس
لبانش می لرزید
گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم
بغضش ترکید
قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا
چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید
هق هق , گریه می کرد
برو تو ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد در شنبه دوم شهریور 1387 ساعت 23:15 موضوع | لینک ثابت
به پیش روی من تا چشم یاری می کند دریاست
چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست
در این ساحل که من افتاده ام خاموش
غمم دریا دلم تنهاست
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست
خروش موج با من می کند نجوا
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت
مرا آن دل که بر دریا زنم نیست
ز پا این بند خونین بر کنم نیست
امید آن که جان خسته ام را
به آن نادیده ساحل بر کنم نیست
نوشته شده توسط محمد در جمعه یکم شهریور 1387 ساعت 0:5 موضوع | لینک ثابت
اول از همه برایت آرزو می کنم که عاشق شوی
و اگر هستی کسی او هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست تنهایی ات کوتاه باشد،
و پس از تنهایی ات نفرت از کسی نیابی.
برایت هم چنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،
از جمله دوستان بد و ناپایدار...
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم دشمن نیز داشته باشی...
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند،
که دست کم یکی از آن ها اعتراضش به حق باشد...
تا که زیاد به خود غره نشوی.
هم چنین برایت آرزومندم صبور باشی ،
نه باکسانی که اشتباهات کوچک می کنند...
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند...
و با کاربرد درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی،
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی...
و اگر رسیده ای، به جوان نمایی اصرار نورزی،
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی...
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی، زیرا در عمل به آن نیازمندی...
و سالی یک بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی:
"این مال من است"،
فقط برای این که روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است!
اگر همه این ها که گفتم برایت فراهم شد،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم...
ویکتور هوگو
نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 ساعت 23:2 موضوع | لینک ثابت
دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري سه ساله به آرژانتين منتقل شد
پس از دوسال، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت کرد که در آن نوشته بود::
لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست
دخترجوان عکس تمام پسرهایی که در مکزیک و در آرژانتين گرفته بود دريک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش پست کرد، که در آن نوشته بود: روبرت عزيز، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم، لطفاً عکس خودت راازميان عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه رابه من برگردان .
نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 ساعت 23:55 موضوع | لینک ثابت
هر رفیق راهی با من، دو سه روزی هم سفر بود
ادعای هر رفاقت، واسه من چه زودگذر بود
هرکی با زمزمه ی عشق دو سه روزی عاشقم شد
عشق اون باعث زجر همه ی دقایقم شد
اون که عاشق بود و عمری از جدا شدن میترسید
همه ی هراس و ترسش به دروغش نمی ارزید
چه اثر از این صداقت، چه ثمر از این نجابت
وقتی قدر سر سوزن به وفا نکردیم عادت

زوجه ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند
بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشتهء كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اينكه شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم.
زن از خوشحالي پريد بالا و گفت: اوه! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… اين خيلي رمانتيكه. ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد. بنابراين خيلي متاسفم عزيزم… آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه!
زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه. و بايد برآورده بشه. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش
شد!
نتيجهء اخلاقي: اول یادتون باشه که فرشته ها زن هستن
دوم یادتون باشه به زن ها نمیشه اطمینان کرد حتی اگه فرشته باشن
نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ساعت 21:16 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

ســــلام.
من رضا م، اینجا وبلاگ پسرخالمه! من اومدم که محمد " تنهــا " نباشه
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY